تبليغاتX
انتظار - ::انشاء یک قناری :قفس زيبای من

انتظار

قفس من زيباست.قفس من بهترین جای
دنیاست.تمام گوشه هایش برایم خاطره دارند.از آن
آبخوری سبز رنگش که اگر نباشد از تشنگی
هلاک میشوم تا آن میله های نازنینش که تمام
انحناهایشان را از برم. کف قفسم را نیز
دوست دارم بخصوص وقتی که روزنامه اش را
تازه عوض کرده اند.میدانی؟ من عاشق صفحه
جویندگان عاطفه اش هستم.وقتی که می بینم دو
نفر پس از سالها همدیگر را می یابند کلی کیف
میکنم. دلم میخواهد بزنم زیر آواز. اصلا
تمام وجودم را شوق آواز میگیرد.دیگر برایم
آب و ارزن هم جلوه ای ندارد.داشتم چه
میگفتم ؟ آری من عاشق گربه صاحب خانه هم
هستم.نمیدانی چه لذتی دارد وقتی ببینی دارء
¯ از حرص دست پیدا کردنت خر خر میکند و
پنجول میکشد به میله های قفس ولی دستش به تو
نمیرسد.آنموقع دیگر سبیلهای آویزانش
دیدنی هستند. من  امیر پسر صاحب خانه را هم دوست
دارم .اگر چه چند بار با چوبی که در دست داشت
و از لای میله های قفس رد کرده بود آزارم
داد و یک بار هم آبخوری مرا دمر کرد و در
چله تابستان چند روزی تشنه ام گذاشت ولی
باز هم دوستش دارم. بچه است دیگر. خودم شنیدم
که پدرش دعوایش کرد و گفت : پسر تو مگر
عقلت کم است که سربسر آن قناری بیچاره
میگذاری؟ ناراحت شدم هم از اینکه طفلک تنبیه شد
و هم از اینکه مرا بیچاره خطاب کرد. چون
من اصلا بیچاره نیستم.
من دانه های ارزن را هم دوست دارم.اگر چه
گاهی طعمشان یکنواخت و تکراری میشود ولی
همین که بی زحمت و به وفور وجود دارند
کافی ست.
دختر صاحب خانه را دوست دارم اگر چه چند
روز پیش سعی کر با صدای ناهنجارش ادای مرا
درآورد و اگر چه پشت تلفن با کسی که
نمیدانم کیست حرفهای زشت ردوبدل میکند ولی با
همه اینها دوست داشتنی ست.
میگذارم به حساب جوانیش.عوضش یکبار هم که
به همان دوست تلفنی اش داشت پز مرا میداد
که من چنین و چنان میخوانم من هم از عمد
سکوت کردم و نخواندم.در عوض او هم دمپایی
روفرشی اش را پرت کرد طرف قفس که باعث شد
چند تا از میله های قفس کج ومعوج شوند. من هم
کلی ترسیدم و چند هفته رفتم تو لک و اصلا
نخواندم .دلم کوچک است دیگر. باز خدا را
شکر صاحب خانه که دید پاک از خواندن افتاده
ام نمیدانم از کجا داروی تلخی آورد و به
من داد. من هم از ترس اینکه نکند این دارو
خوردن دوباره تکرار شود زدم زیر آواز.
بنده خدا فکر کرد که دارو افاقه کرده .البته
چه فرق میکند.میخواست صدای مرا درآورد!
که آورد.
من اتاق دور و برم را نیز دوست دارم
.بخصوص وقتی که مادر پیر صاحب خانه جانمازش را
پهن میکند و بوی یاس آن اتاق را پر میکند.
نمی دانی چقدر برایم شیرین بود که یکبار
با آن لپهای گلی صلوات فرستاد و به من فوت
کرد و زیر لب زمزمه کرد:حیوونی... !
روحم شاد شد.انگار بهشت خدا را همان موقع
به نامم کردند.
فراموش کردم بگویم .بیچاره پیره زن چند
ماه پیش عمرش به سر رسید و توی همین اتاق یک
شب جنازه اش را نگه داشتند. من نفهمیدم
چرا همه خانواده حتی پسر پیره زن نیز از
آمدن به اتاق کراهت داشتند. آن بیچاره که
دیگر کاری از دستش بر نمی آمد.مثل قناریی شده
بود که چند سال پیش در مغازه همسایه من
بود و یک شب خوابید ودیگر بلند نشد و همه
قناریها میگفتند که درد عاشقی جانش را
گرفته...

...چه بگویم؟ عزیزم هر چه تا حال گفتم دروغ
بود.اینها را گفتم که دلت نگیرد.دلم
برایت تنگ شده .دلم خیلی برایت تنگ شده.از هیچ
چیز اینجا خوشم نمی‌آید.
باور نکن...
بی تو این قفس زندان است...

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت18:50توسط یار شفیق | |