تبليغاتX
انتظار

انتظار

 

 

آرزوی من این است در سپیده ای شفاف در دلت شوم مهمان

آرزوی من این است توی عصر طوفانی قانعم کنی جوری که همیشه می مانی

آرزوی من این است که تو مال من باشی غیر ممکن ممکن، تو محال من باشی

آرزوی من این است با دو بال جادویی روی چشم تو باشم مثل نور لیمویی

آرزوی من این است بین این همه انسان نیت تو من باشم توی فال با فنجان

آرزوی من این است که دو روز طولانی در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی

آرزوی من این است که تو مثل یک سایه سرپناه من باشی لحظه ی تر گریه

آرزوی من این است یا شوی فراموشم یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم

آرزوی من این است عشق تو کمم باشد اسم تو فقط مرهمی روی زخم من باشد

آرزوی من این است نرم و عاشق و ساده همسفر شوی با من در سکوت این جاده

آرزوی من این است که تو ساز من باشی من نیاز تو باشم ،تو نیاز من باشی

آرزوی من این است هستی تو من باشم لحظه های هشیاری مستی تو من باشم

آرزوی من این است تو غزال من باشی تک ستاره ی روشن در خیال من باشی

آرزوی من این است در شبی پر از رؤیا پیش ماه و تو باشم تا سحر لب دریا

آرزوی من این است در تولدی دوم مثل مه شوم در تو با همه وجودم گم

آرزوی من این است از سفر نگویی تو تو هم آرزویی کن،اوج آرزویی تو

آرزوی من این است آرزو کنی من را معنی اش کنی با عشق،شعر سبز ماندن را

آرزوی من این است مثل سیم یک گیتار زیر دست تو باشم لحظه ی خوش دیدار

آرزوی من این است مثل لیلی و مجنون پیروی کنیم از عشق، این جنون بی قانون

آرزوی من این است در پگاهی از اسفند راهی سفر گردیم طبق رسم یک پیوند

آرزوی من این است در شبی که تاریک است تو بگویی از وصالی،که لطیف و نزدیک است آرزوی من این است زیر سقف این دنیا من برای تو باشم،تو برای من تنها

+نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت18:58توسط یار شفیق | |

                                                                                                                           
سخنران معروفي در يك جلسۀ سخنراني يك اسكناس باارزش از جيبش درآورد و پرسيد: چه كسي مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟ دست همۀ حاضرين بالا رفت . او گفت: بسيار خوب.  من اين اسكناس را به يكي از شما خواهم داد ولي قبل از آن مي خواهم كاري بكنم و سپس در مقابل نگاههاي متعجب اسكناس را مچاله كرد و پرسيد: چه كسي مايل است هنوز اين اسكناس را داشته باشد؟ و باز دست همۀ حاضرين بالا رفت. بار ديگر اسكناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بارآن را لگدمال كرد و با كفش خود آن را روي زمين كشيد. بعد اسكناس را برداشت و سوال را دوباره تكرار كرد و باز هم دست همۀ حاضرين بالا رفت. سخنران گفت:دوستان من؛ با اين بلاهايي كه من سر اين اسكناس آوردم از ارزش آن چيزي كم نشد و همۀ شما خواهان آن هستيد.درزندگي واقعي هم همينطور است؛ ما در بسياري موارد با تصميماتي كه مي گيريم يا با مشكلا تي كه روبرو مي شويم ؛ خاك آلود مي شويم...خم مي شويم...مچاله مي شويم و احساس مي كنيم پشيزي ارزش نداريم ولي اين گونه نيست و صرف نظر از اين كه چه بلاهايي سرمان آمده باشد هرگز ارزش خود را از دست نميدهيم و هنوزهم براي افرادي كه دوستمان دارند آدم باارزشي هستيم...!

 LoVe

يادت باشه من و تو چيزايي داريم كه ديگران ندارن! 

+نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت18:45توسط یار شفیق | |

                                                                                         

سلام دوستای گل و با مرامم،از این همه لطفی که به من دارین ممنونم

لطفا نظراتتونو برام بدین و من هم سعی می کنم مطالب  بهتری براتون بذارم ، اصلا شما بگین چه مطالبی دوست دارین تو وبلاگم باشه؟

+نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت16:47توسط یار شفیق | |

 

آري ٫ پرواز در سكوت!  

 

خدايا ! بارالها! ديگر نمي خواهم در زمين خاكيت پا بگذارم. 

ديگر نمي خواهم در اين عرصه گام بردارم. مي خواهم پرواز كنم. آري ٫ پرواز! 

پرواز در آسمان ٫ پروازي به سوي تو٫ تا ملكوت ! 

خدايا خسته ام ! خدايا خسته ام از اين مردمان! 

ديگر گوش شنوايي نيست كه گوش جان به حرف هاي ناگفته ام بسپارد. 

ديگر هم دمي نيست كه غمخوار روزهاي تنهاييم باشد. 

خدايا اين چه روزگاري است!!

 

كه آدميان بدون ارتكاب جرم مجازات مي شوند. كه به خاطر گناه ناكرده خردمي شوند و مي شكنند! 

اين چه دنيايي است كه هيچ كس خود نيست! كه همه نقاب و صورتك هاي زيبا به چهره دارند و واي به آن روز كه اين نقاب ها كنار بروند! 

اين چه دنيايي است كه همه از عشق و محبت دم مي زنند ولي دانه هاي نفرت در دل همه كاشته ميشود! 

اين چه دنيايي است كه احساس و دل آدم ها ديگر ارزشي ندارد و چيزهايي كه وقتي مانند طلا ناب و باارزش بودند ديگر حتي كوچك ترين ارزشي ندارند!

 

خدايا ! بارالها! به من پر پروازي عطا فرما . آري ٫ پرپرواز! دو بال مي خواهم براي پرواز. خدايا ديگر طاقت ماندن ندارم٫ نمي خواهم بمانم و شاهد اين سياهي ها باشم. خدايا ٫ دو بالي مي خواهم كه توان پر گشودنشان عشق تو باشد٫ عشقي الهي و آسماني. خدايا ! پرواز كردن را به من بياموز ٫ چگونگي پرواز در اوج ٫ مي خواهم روحم را به پرواز در آورم و جسم سنگينم را در اين وادي جاي بگذارم.

 

خدايا از تو آرامش مي خواهم. مي خواهم با آن دو بال همچون فرشته اي كوچك در هواي تو پرواز كنم٫ مي خواهم هم دم سكوت و تنهايي باشم و ديگر دم برنياورم. ديگر نمي خواهم گله كنم! از اين دنيا ٫ از اين مردمان ٫ ديگر گله اي ندارم!

 

مي خواهم پرواز كنم ٫ پروازي همراه با آرامش و سكوت تا عرش كبريايت. مي خواهم از زمين خاكيت به عرش برسم ٫ با عشق تو ٫ با كمك تو.         

خدايا ٫ عشق زمينيت را نمي خواهم ٫ خدايا چيزهاي فاني را نمي خواهم ٫ من ابديت را مي خواهم٫ من عشق تو را مي خواهم. خدايا ! درهاي دلم را را بر روي همه ي امور دنيوي بسته ام٫ ديگر دل بستگي به اين زمين خاكي ندارم. مي خواهم پرواز كنم به سوي ملكوت. با عشقي كه تو به من ارزاني داشتي٫ عشقي مقدس كه هيچ گاه نابود نمي شود و هميشگي و پايدار است و با وزش نسيمي محو نمي گردد زيرا سرچشمه ي آن تويي.

 

خدايا ديگر سخن نمي گويم . سكوت مي كنم٫ سكوت  و دم برنمي آورم تا نظري بر من افكني و بال هاي مرا با عشقت توان پرواز بخشي تا پرواز كنم . پروازي در سكوت به سوي تو اي معبودم!

 

پروردگارم پذيراي من باش و آن چه را مي خواهم به من عطا كن .              

 من پروازي را مي خواهم كه مقصدش تو باشي . پرواز در سكوت را .    

 

+نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت16:39توسط یار شفیق | |

 

اول خدا بود خدا ي مهربان .خدا  مهر را به مادر داد بعد به پدر . مادر مهر را به فرزند آموخت، اما فرزند  خوب ياد نگرفت.  مادر از دنيا رفت ،فرزند قدر مادر را تازه فهميد ، بعد از مدتي فرزند مهر را آموخت ...  زيرا او داراي فرزند شد.

مادر  :

 ميمش :مهر و محبت

                 الفش :آرامش و ايثار

                                     دالش: دوستي    

                                                 رايش: رحم و رفاقت

 

 

مادر در باران آمد .مادر با يک سبد نان آمد.مادر با دستي پينه خورده آمد.مادر با دلي پراز اضطراب آمد.مادر دلخور از دست فرزند آمد.مادر با قلبي مهربان آمد .

به فداي مادر

هيچ وقت فراموش نکن وقتي مي يومدي خونه غذات آماده بود ولباسا تو مي شست قربون صدقت مي رفت کاري که شايد اوناي که متاهل هستن خانماشون الان  براشون ....

اگه فکر ميکني بزرگ شدي، صاحب زن و بچه شدي، مي خوام بگم تو هنوز همون بچه ماماني هستي، واسه مادرت، اگر چه سنت بالاي چهله

تو که فکر ميکني   پسر  بزرگي شدي، ادعا ميکني همه چيز حاليته و شبا دير مياي خونه،  تو هنوزهمون آقا کوچولي  ، چون نمي دوني  مادرت تا وقتي مياي صد بار  از خواب بيدار ميشه تا بچه اش نياد خونه آروم نميشه

هيچ وقت يادت نره  اگر چه مادرت  رو کنارت  به ظاهر نمي بيني يا فوت کرده مادرت دستت رو گرفته  فقط بايد دست گرم  و مهربو نشو احساس کني

واقعيت اينکه اگه معشوقه ما بيمار باشه  ميدونيد اون هديه يا گل ما اون لحظه به دردش نمي خوره. اون روزهاي که با ما بوده در حين بيماري  اونا رو مرور مي کنه ، و اينکه بازم اون روزا رو مي خواد نه کادو وهديه پس معشوقه حتي تو بيماري نيازي به مهر و محبت شما داره .همين يه دنيا ارزش داره که بدونه براش احترام قايل هستي و دوستش داري و اون، اين توي قلبش ميمونه، درست که هديه تو جلو چشمش ميموني اما  چشم آدم با هديه ها و چيزاي ديگه پر ميشه ،گذريه و فراموش ميشه  ولي محبتت تو توي قلبش ميمونه هيچ وقت فراموش نميکنه و تو رو با دنيا عوض نمي کنه

LoVe

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت20:26توسط یار شفیق | |

 

                                  خداوند هیچ کس رو غریب نکنه، الهی آمین!

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت19:50توسط یار شفیق | |

                                        

                                                 

                               آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي

عاشق آنكه تو را مي خواهد

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد

آدمـک آخــرِ دنیــاست، بخند

 آدمـک مـرگ هـمین جاست، بخند

 آن خـدایی که بـزرگش خوانـدی

 به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند

دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد

 شوخـیِ کاغــذی ماسـت، بخند

 فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است

فکر کن گریـه چـه زیباست، بخند

 صبحِ فردا به شبت نیست که نیست

 تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند

 راستـی آنچـه بـه یــادت دادیم

 پَر زدن نیست کـه درجاسـت، بخند

 آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان

  به خــدا آخــرِ دنیــاست، بخند

 

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت19:45توسط یار شفیق | |

عشق را شما چگونه تفسير

 مي كنيد؟

How Do You Interpret Love

 

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟

I can't tell the reason... but I really like you
دليلشو نميدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟

How can you say you love me?
چطور ميتوني بگي عاشقمي؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي


Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنيه،

because you are caring,
هميشه بهم اهميت ميدي،

because you are loving,
دوست داشتني هستي،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستي،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون

 

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟

No! Therefore I cannot love you
نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دليل ميخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم

True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعي هيچوقت نمي ميره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت18:13توسط یار شفیق | |