تبليغاتX
انتظار

انتظار

اگر ۴ تکه نان خوشمزه باشد و شما ۵ نفر باشید
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است . . .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 17:6  توسط یار شفیق  | 

صدای باران زیباترین ترانه خداست
که طنینش زندگی را برای ما تکرار می کند؛
نکند فقط به گل آلودگی کفشهایمان بیندیشیم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 17:0  توسط یار شفیق  | 

روزت مبارک

تو را دوست دارم چون دوست داشتن با عطوفت را تو به من آموختی
به تو احترام می گذارم چون از تو یاد گرفته ام که به پدرت اجترام می گذاری
به تو افتخار می کنم چون با افتخار زیستن را از تو آموخته ام
عزیزترین، بهترین و شایسته ترین پدر دنیا، روزت مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 16:9  توسط یار شفیق  | 

استراتژی تغییر


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود..او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعل...ان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:



امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 15:39  توسط یار شفیق  | 

داستان جدایی

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از ...جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: " تو انسان نیستی" .

می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم، چرا که من دلباخته یک دختر جوان شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم، خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست، وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته.

اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم، دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود، اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود، با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای دوست دخترم تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هرحال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره !

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم ! پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره ! جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم، رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت، من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود.
با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود،لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به دوست دخترم هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم، با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند! با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدن. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم، انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند.
توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخود آگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش ، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیمم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد! پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.
اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم، نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. دوست دخترم در رو باز کرد، و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام، این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. دوست دخترم انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو روبا پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 15:27  توسط یار شفیق  | 

ماجرای شنیدنیِ پدر و پسر


شب از نیمه گذشته بود. پرستار به مرد جوانی که آن طرف تخت ...ایستاده بود و با نگرانی به پیرمـرد بیمار چشم دوخته بود.

نگاهی انداخت.

پیرمرد قبل از اینکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا می زد.

پرستار نزدیک پیرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اینجاست، او بالاخره آمد.

بیمار به زحمت چشم هایش را باز کرد و سایه پسرش را دید که بیرون چادر اکسیژن ایستاده بود.

بیمار سکته قلبی کرده بود و دکترها دیگر امیدی به زنده ماندن او نداشتند.

پیرمرد به آرامی دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندی زد و چشم هایش را بست.

پرستار از تخت کنار که دختری روی آن خوابیده بود، یک صندلی آورد تا مرد جوان روی آن بنشیند. بعد از اتاق بیرون رفت.

در حالی که مرد جوان دست پیرمرد را گرفته بود و به آرامی نوازش می داد.

نزدیک های صبح حال پیرمرد وخیم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراری را فشار داد.

پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاینه بیمار پرداخت ولی او از دنیا رفته بود.

مرد جوان با ناراحتی رو به پرستار کرد و پرسید: ببخشید، این پیرمرد چه کسی بود؟!

پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!

مرد جوان گفت:

نه، دیشب که برای عیادت دخترم آمدم برای اولین بار بود که او را می دیدم.

بعد به تخت کناری که دخترش روی آن خوابیده بود، اشاره کرد.

پرستار با تعجب پرسید: پس چرا همان دیشب نگفتی که پسرش نیستی؟

مرد پاسخ داد: فهمیدم که پیرمرد می خواهد قبل از مردن پسرش را ببیند، ولی او نیامده بود.

آن لحظه که دستم را گرفت، فهمیدم که او آن قدر بیمار است که نمی تواند من را از پسرش تشخیص دهد.

می دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتیاج دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 2:33  توسط یار شفیق  | 

بیا و خوبی کن

مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد.
دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول ه...میشه می خواست من را عوض کند.
مرا وادار کرد سیگار و مشروب را ترک کنم..
لباس بهتر بپوشم، قماربازی نکنم، در سهام سرمایه‌گذاری کنم و حتی ...

مرا عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم!
دوستش گفت: اینها که می‌گویی که چیز بدی نیست!
مرد گفت: ولی حالا حس می‌کنم که دیگر این زن در شان من نیست!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 2:31  توسط یار شفیق  | 

2 باره سلام

دوستان عزیزم :

بعد از یه وقفه طولانی بازم برگشتم،امیدوارم از مطالبی که میذارم خوشتون بیاد و نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 2:18  توسط یار شفیق  | 

سپندارمذگان :ولنتاین ایرانی


كمتر كسی است كه بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، كه از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است!

جالب است بدانید كه این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقاً مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ٣ روز پس از والنتاین فرنگی! این روز ”سپندار مذگان“ یا ”اسفندار مذگان“ نام داشته است. فلسفۀ بزرگداشتن این روز به عنوان ”روز عشق“ به این صورت بوده است كه در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب میكردند و علاوه بر اینكه ماه‌ها نام داشتند، هریك از روزهای ماه نیز یك نام داشت. به عنوان نمونه روز نخست ”روز اهورا مزدا“، روز دوم، روز بهمن (تندرستی، اندیشه) كه نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی ”بهترین راستی و پاكی“ كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی ”شاهی و فرمانروائی آرمانی“ كه خاص خداوند است و روز پنجم ”سپندار مذ“ بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق میورزد. زشت و زیبا را به یك چشم مینگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان میدهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می‌پنداشتند. در هر ماه، یك بار، نام روز و ماه یكی میشده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن میشد، جشنی ترتیب میدادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، ”مهرگان“ لقب میگرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان میگرفتند. سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پیدا میكردند. در این روز زنان به شوهران خود با مهر هدیه میدادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت میكردند. برخي نيز روز مادر و زن را به نشانه زايش و مهرباني زمين در اين روز مي دانند. مردم ايران از آن ميان مردم هايي است که زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به فراخور هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، روش زندگي، خوي، فلسفه زندگي و رويهمرفته جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي که ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شکوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. شايد هنوز دير نشده باشد که روز عشق را از 26 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) برگردانيم...

چرا سپندار مذگان در روز پنجم اسفندماه نيست؟

زيرا در گذشته ايرانيان 12 ماه 30 روزه داشتند و 5 روز را نيز افزودن بر آن 12 ماه در سالشمار خود داشته اند. بنابراين روز پنجم اسفند(سپندار مذگان)، با روز 335 از سال يا 29 بهمن در سالشمار کنوني ايرانيان برابر است.

شاید هنوز دیر نشده باشد كه روز عشق را از ۲٦ بهمن (Valentine) به ٢۹ بهمن (سپندار مذگان ایرانیان باستان) منتقل كنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 16:56  توسط یار شفیق  | 

چند تا عکس دیگه،نظر یادت نره

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 23:50  توسط یار شفیق  | 

بی تو نه بوی خاک نجاتم داد

 

نه شمارش ستاره ها تسکینم.

 

چرا صدایم کردی...؟

 

چرا؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 16:54  توسط یار شفیق  | 

چهره زشت نفرت

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .

در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 15:58  توسط یار شفیق  | 

آرایش صورت

سلام دوستان عزیزم:

امروز میخوام براتون چند تا مدل ارایش بزارم،امیدوارم خوشتون بیاد و نظر یادتون نره


 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 15:56  توسط یار شفیق  | 

 

 

خدایا توان زیستن ندارم رهایم کن
خدایا نخواهم که دگر درد عشق کشم رهایم کن
خدایا از چه سان آفریدی مرا حال رهایم کن
خدایا نخواهم عمر بیش از این رهایم کن
خدایا عشق فانی نخواهم دگر پس رهایم کن
خدایا در هوای سرد این دنیا می لرزم رهایم کن
خدایا تحمل نکنم تهمت ننگ بر دامان خویش رهایم کن
خدایا صحبت درد عشق با معشوق نتوانم کرد رهایم کن
خدایا دست و دلم لرزان است از فراق رهایم کن
خدایا نخواهم که بذر کینه در دل بکارم رهایم کن
خدایا نتوانم غم معشوق ببینم دگر رهایم کن
خدایا آدمیان را ز من بیزار گردان و رهایم کن
خدایا افسوس مرا در دل کسی باقی مگذار و رهایم کن
خدایا کور شدم، کر و لالم گردان و سپس رهایم کن
خدایا صبر ایوب از آن صابرین است رهایم کن
خدایا همه تقصیرات را بر گردن من نه رهایم کن
خدایا ظلمت ترس از آینده بر من چیره گشت رهایم کن
خدایا قلب و مغزم را نابود ساز و رهایم کن
خدایا سخنش را بر من قطع کردی حال رهایم کن
خدایا خدا یکی عشق یکی، تمام شد رهایم کن
خدایا توجه اش را ز من گرفتی و دگر هیچ رهایم کن
خدایا ثمره اهدافم پاک شد و صورت مسئله رهایم کن
خدایا همی خواهم کین آخرین یاد باشد رهایم کن
خدایا من راه آسمانم را گم کردم به اشتباه رهایم کن
خدایا غم هجران نخواهمش، یارم آسوده باد رهایم کن
خدایا درین بادیه دویدم و جز بی وفایی دیدم؟ رهایم کن
خدایا "عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست" رهایم کن
خدایا نخواهم دگر چیزی ز تو جز آنکه رهایم کن
خدایا از تو التماس دارم رهایم کن
خدایا دوستت دارم رهایم کن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 17:24  توسط یار شفیق  | 

من / عشق

پاك                  يعني

سرزمين                      لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                    من

باختن                                                          عشق

جان                                                                        يعني

زندگي                                                                             ليلي و

قمار                                                                                مجنون

در                              عشق يعني ...            شدن

ساختن                                                                                  عشق

دل                                                                                      يعني

كلبه                                                                           وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 

عشق                                           آميختن                                            افروختن

يعني                                  به هم          عشق                                  سوختن

چشمهاي                        يكجا                    يعني                          كردن

پر ز                   و غم                            دردهاي                گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

اسرار             يعني

من / عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 17:35  توسط یار شفیق  | 

برترين زنان ایران باستان

یوتاب:

سردار زن ايراني كه خواهر آريوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشــــــاهی داريوش سوم بوده است. وی در نبرد با اسكندر گجــسته (به معنی ملعون به زبان اوستایی) در کنار برادرش آریوبرزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته است او در كوهـهای بختياری راه را بر اسكندر بست . ولی يک یونانی راه را به اسكندر نشان داد و او از مسير ديگری به ايران هجوم  آورد. با اين حال هم آريوبرزن و هم يوتاب در راه ميهن كشته شدند و نامی جاويدان از خود بر جای گذاشتند.

  دریاسالار بانو ارتمیز:

نخستين و تنها بانوی درياسالار جهان تا به امروز . او به سال 480 پيــش از ميلاد به مقام درياسالاری ارتش شاهنشاهی خــشايارشاه رسيد و در نبرد ايران و يونان ارتش شاهنشاهی ايران را از مرزهای دريايی هدايت ميكرد .تاريخ نويسان يونان اورا در شجاعت و متانت سر آمد تمامی زنان آن روزگارناميدند

آرتمیس (یاران ایران جوان)

 

 ملکه آتوسا:

دختر کوروش هخامنشی و همسر امپراطور داریوش بزرگ

ملكه بيش از 28 كشور آسيايی در زمان امپراطوری داريـوش بزرگ هرودت پدر تاريخ از وی به نام شهبانو ی داريـــــوش بزرگ ياد كرده است وآتوسا را چندين بار در لشكر كشی های امپراطور ياور فكری و روحی داريوش بزرگ دانسته است به طوری که داریوش در تمامی لشگرکشی هایش با آتوسا هم فکری می کرد و از راهنمایی های او بهره می برد.

 

آرتادخت:

وزير خزانه داری و امور مالی دولت ايران در زمان شاهنشاهی اردوان چهارم اشكانی. به گفته كتاب اشكانيان اثر دياكونوف روســــی خاور شناس بزرگ او ماليات ها را سامان بخشيد و در اداره امور مالی كوچكتـــــرين خطايی مرتكب  نشد و اقتصاد امپراطوری  پارتيان را رونق بخشيد.

 

آزرمی دخت:

شاهنشاه زن ايرانی در سال 631 ميلادی. او دختر خـسروپرويز پس از " گشناسب بنده " بر چندين كشور آسيايی  پادشاهی كرد

.

آذرناهيد :

ملكه ی ملكه های امپراطوری ايران در زمان شاهنـــــــشاهی شاپور يكم بنيانگذارسلسله ساسانی. نام اين ملكه بزرگ واقتدارات دولتی او در قلمرو ايــــران دركتيبه های كعبه زرتشت در استان فارس بارها آمده است و او را ستايـش كرده است.

  

پرین:

بانوي دانشمند ايرانی . او دختر کی قباد بود كه در سال ۹۲۴  قبل از مــيلادهزاران برگ از نسخه ها ی اوستا را به زبان پهلوی برای آيندگان از گوشه و كنار ممالک آريايی گردآوری  نمود و يكبار كامل آن را نوشت و نامش در تاريخ ايران زمين برای هميشه ثبت گرديده است.

 

فرخ رو:           

 نام او به عنوان نخستين بانوی وزير در تاريـــــخ ايران ثبت شده است وی از طبقه عام كشوری به مقام وزيری امپراطوری ايران رسيد  و وزارت را به  بهترین شکل اداره نمود.

 

آریاتس:

يكي از سرداران مبارز و دلير هخامنشيان در سالهای پيش از ميلاد. مورخــين يونانی در چندين جا نامی از وی به ميان آورده اند و از دلاوریهایش در جنگ در نسخ یونانی بسیار آمده است.

 

هلاله:

پادشاه زن ايرانی كه به گفته كتاب دينی و تاريخی ( ۳۹۱ يشتا- اوستا)در زمان كيانيان بر اريكه شاهنشاهی ايران نشست . از او به عنوان هفتـــمين پادشاه كيانی ياد شده است كه نامش را " همای چهر آزاد" نيز گفته اند.

 

اِستر مردخای:

همسر یهودی خشایارشا که به خاطر علاقه ی بسیارش به شاه زرتشتی می شود.البته در رابطه با وجود استر بین مورخین اختلاف نظر بسیار است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 17:8  توسط یار شفیق  | 

یک نفر......

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 16:38  توسط یار شفیق  | 

محاکمه عشق

جلسه محاكمه عشق بود  و قاضي عقل  ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود 
يعني فراموشي  ،
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت 
ولي همه اعضا با او مخالف بودند 
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي 
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي 
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد 
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند 
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده 
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود 
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند 
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم  .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 16:35  توسط یار شفیق  | 

::انشاء یک قناری :قفس زيبای من

قفس من زيباست.قفس من بهترین جای
دنیاست.تمام گوشه هایش برایم خاطره دارند.از آن
آبخوری سبز رنگش که اگر نباشد از تشنگی
هلاک میشوم تا آن میله های نازنینش که تمام
انحناهایشان را از برم. کف قفسم را نیز
دوست دارم بخصوص وقتی که روزنامه اش را
تازه عوض کرده اند.میدانی؟ من عاشق صفحه
جویندگان عاطفه اش هستم.وقتی که می بینم دو
نفر پس از سالها همدیگر را می یابند کلی کیف
میکنم. دلم میخواهد بزنم زیر آواز. اصلا
تمام وجودم را شوق آواز میگیرد.دیگر برایم
آب و ارزن هم جلوه ای ندارد.داشتم چه
میگفتم ؟ آری من عاشق گربه صاحب خانه هم
هستم.نمیدانی چه لذتی دارد وقتی ببینی دارء
¯ از حرص دست پیدا کردنت خر خر میکند و
پنجول میکشد به میله های قفس ولی دستش به تو
نمیرسد.آنموقع دیگر سبیلهای آویزانش
دیدنی هستند. من  امیر پسر صاحب خانه را هم دوست
دارم .اگر چه چند بار با چوبی که در دست داشت
و از لای میله های قفس رد کرده بود آزارم
داد و یک بار هم آبخوری مرا دمر کرد و در
چله تابستان چند روزی تشنه ام گذاشت ولی
باز هم دوستش دارم. بچه است دیگر. خودم شنیدم
که پدرش دعوایش کرد و گفت : پسر تو مگر
عقلت کم است که سربسر آن قناری بیچاره
میگذاری؟ ناراحت شدم هم از اینکه طفلک تنبیه شد
و هم از اینکه مرا بیچاره خطاب کرد. چون
من اصلا بیچاره نیستم.
من دانه های ارزن را هم دوست دارم.اگر چه
گاهی طعمشان یکنواخت و تکراری میشود ولی
همین که بی زحمت و به وفور وجود دارند
کافی ست.
دختر صاحب خانه را دوست دارم اگر چه چند
روز پیش سعی کر با صدای ناهنجارش ادای مرا
درآورد و اگر چه پشت تلفن با کسی که
نمیدانم کیست حرفهای زشت ردوبدل میکند ولی با
همه اینها دوست داشتنی ست.
میگذارم به حساب جوانیش.عوضش یکبار هم که
به همان دوست تلفنی اش داشت پز مرا میداد
که من چنین و چنان میخوانم من هم از عمد
سکوت کردم و نخواندم.در عوض او هم دمپایی
روفرشی اش را پرت کرد طرف قفس که باعث شد
چند تا از میله های قفس کج ومعوج شوند. من هم
کلی ترسیدم و چند هفته رفتم تو لک و اصلا
نخواندم .دلم کوچک است دیگر. باز خدا را
شکر صاحب خانه که دید پاک از خواندن افتاده
ام نمیدانم از کجا داروی تلخی آورد و به
من داد. من هم از ترس اینکه نکند این دارو
خوردن دوباره تکرار شود زدم زیر آواز.
بنده خدا فکر کرد که دارو افاقه کرده .البته
چه فرق میکند.میخواست صدای مرا درآورد!
که آورد.
من اتاق دور و برم را نیز دوست دارم
.بخصوص وقتی که مادر پیر صاحب خانه جانمازش را
پهن میکند و بوی یاس آن اتاق را پر میکند.
نمی دانی چقدر برایم شیرین بود که یکبار
با آن لپهای گلی صلوات فرستاد و به من فوت
کرد و زیر لب زمزمه کرد:حیوونی... !
روحم شاد شد.انگار بهشت خدا را همان موقع
به نامم کردند.
فراموش کردم بگویم .بیچاره پیره زن چند
ماه پیش عمرش به سر رسید و توی همین اتاق یک
شب جنازه اش را نگه داشتند. من نفهمیدم
چرا همه خانواده حتی پسر پیره زن نیز از
آمدن به اتاق کراهت داشتند. آن بیچاره که
دیگر کاری از دستش بر نمی آمد.مثل قناریی شده
بود که چند سال پیش در مغازه همسایه من
بود و یک شب خوابید ودیگر بلند نشد و همه
قناریها میگفتند که درد عاشقی جانش را
گرفته...

...چه بگویم؟ عزیزم هر چه تا حال گفتم دروغ
بود.اینها را گفتم که دلت نگیرد.دلم
برایت تنگ شده .دلم خیلی برایت تنگ شده.از هیچ
چیز اینجا خوشم نمی‌آید.
باور نکن...
بی تو این قفس زندان است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 18:50  توسط یار شفیق  | 

کرگدنها هم عاشق میشوند

           Mosafereeee

.کرگدن گفت:نه ,امکان ندارد.کرگدنها نمی توانند با کسی دوست بشوند.

دم جنبانک گفت:اما پشت تو می خارد.لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است.یکی باید پشت تو را بخاراند.یکی باید حشره های تو را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم.پوست من خیلی کلفت است.همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت:اما دوست عزیز,دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست.

کرگدن گفت:ولی من که قلب ندارم,من فقط پوست دارم.

دم جنبانک گفت:این که امکان ندارد,همه قلب دارند.

کرگدن گفت:کو,کجاست؟من که قلب خودم را نمی بینم.

دم جنبانک گفت:خب,چون از قلبت استفاده نمی کنی,قلبت را نمی بینی.ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت:نه,من قلب نازک ندارم,من حتما یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت:نه,تو حتما یک قلب نازک داری,چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی,به جای اینکه لگدش کنی, به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی وآن را بخوری,داری با او حرف می زنی.

کرگدن گفت:خب , این یعنی چی؟

دم جنبانک گفت:وقتی که یک کرگدن پوست کلفت ,یک قلب نازک دارد یعنی چی؟یعنی اینکه میتواند دوست داشته باشد,میتواند عاشق شود.

کرگدن گفت:اینها که میگویی یعنی چه؟

دم جنبانک گفت:یعنی...بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم,بگذار...

کرگدن چیزی نگفت.یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت.فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.

اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت.

کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید! اما نمی دانست از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم این که من دلم می خواهدتو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

 

دم جنبانک گفت:نه,اسم این نیاز است, من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت بر طرف میشود احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت می کنی,اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه میگوید.

 

روزها گذشت,روزها,هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست.هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

 

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد,برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت:نه,کافی نیست.

کرگدن گفت:درست است کافی نیست.چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم.راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد, چرخی زد و آواز خواند, جلوی چشمهای کرگدن.کرگدن تماشا کرد وتماشا کرد و تماشا کرد, اما سیر نشد.

کرگدن میخواست همین طور تماشا کند.کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت:دم جنبانک,دم جنبانک عزیزم,من قلبم را دیدم.همان قلب نازکم را که می گفتی! اما قلبم از چشمم افتاد.حالا چه کار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید.آمد و روی سر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز,تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت:راستی,اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنباکی را تماشا کند و وقتی تماشایش میکند قلبش از چشمش می افتد,یعنی چه؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت:یعنی اینکه کرگدنها هم عاشق میشوند!

 

کرگدن گفت:عاشق یعنی چه؟

دم جنبانک گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمهایش میچکد.

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید.اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند,باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد.

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد,یک روز حتما قلبش تمام می شود.

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:من که اصلا قلب نداشتم,حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد؟!بگذار تمام قلبم را برای او بریزم.

 

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند

                    Mosafereeee

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 18:15  توسط یار شفیق  |